کانون فرهنگی مسجدجامع ممرآباد

پرچمدارفرهنگ و شورنشاط در روستا

کانون فرهنگی مسجدجامع ممرآباد

پرچمدارفرهنگ و شورنشاط در روستا

کانون فرهنگی مسجدجامع ممرآباد

وبسایت روستای ممــرآباد
روستای ممرآباد در 4 کلیومتری جنوب غرب شهرستان کاشمر ( استان خراسان رضوی ) واقع شده است. این روستا از طرف غرب به روستای عشرت آباد ، سمت جنوب به روستای شوکتیه ، از سمت شرق به روستای مغان و از سمت شمال به روستای هندآباد منتهی می شود.
مجمع فرهنگی ممرآبادبصورت یکپارچه و متحد باحضور آقایان و بانوان متشکل از اعضای محترم بسیج - شورای اسلامی - دهیاری - شورای ورزش - هیئت امنای مسجد و روحانیت محترم در قالب کانون فرهنگی روستا فعال میباشند.

مدیر سایت :
رضاطاهری ممرآبادی
09105765428

پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ

۰

مسابقه نقاشی رمان ها و داستان ها

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ


مسابقه کتابخوانی،نقاشی، کشف استعداد و تحلیل روانشناسی  آثار کودکان 3تا 7سال:

1-داستانی را که در پایان همین متن قرار داده شده است برای  کودک بخوانید.

2- از او بخواهید تا در صورت علاقه، برداشت خود از داستان را نقاشی کند.

3- از برگه نقاشی کودک، توسط دوربین تلفن همراه  عکس بگیرید.

4- عکس تهیه شده از نقاشی را همراه با مشخصات کودک به سایت روستای ممرآباد ارسال کنید یا از طریق تلگرام به آدرس زیر ارسال کنید :

کانال سرو ممرآباد


به  صد نفر از برگزیدگان کودک در این جشنواره هر کدام مبلغ یک میلیون ریال جایزه نقدی تعلق گرفته و آثار برگزیده در نمایشگاه مراسم اختتامیه به نمایش عمومی گذاشته خواهند شد.

متن داستان در ادامه مطلب

روزی پسری که نجاری یاد گرفته بود، تصمیم گرفت یک نردبان بسازد. نردبانی که او ساخت، ده تا پله داشت و خیلی محکم بود. خانم همسایه نردبان را دید و پسندید و گفت: « پسرجان این نردبان را به من بفروش، برای خودت نردبان دیگری بساز. »

پسر قبول کرد. نردبان را داد، پولش را گرفت.

روز بعد، پسری که نجاری یاد گرفته بود، نردبانی ساخت که یازده پله داشت. آقای همسایه ، نردبان او را دید و پسندید. گفت : « پسرجان این نردبان را به من بفروش و برای خودت نردبان دیگری بساز! »

پسر قبول کرد. نردبان را داد، پولش را گرفت.

روز بعد پسری که نجاری یاد گرفته بود، نردبانی ساخت که دوازده تا پله داشت. کولر ساز آن را دید و پسندید و خرید.

روز بعد پسر نردبانی ساخت که سیزده تا پله داشت. برف پاروکن آن را دید و پسندید و خرید.

روز بعد پسر نردبانی ساخت که چهارده تا پله داشت. آقای بنا آن را دید و پسندید و خرید.

روزی پسر که دیگر خیلی خوب نجاری یاد گرفته بود، تصمیم گرفت نردبانی بسازد که هزار تا پله داشته باشد. خانم همسایه گفت: « این قدر زحمت نکش! نردبان هزارپله به درد هیچ کس نمی خورد. » آقای همسایه گفت: « به جای نردبان هزار پله ، نردبان پانزده پله بساز تا آقای شیشه پاکن آن را بخرد. » اما پسر تصمیمش را گرفته بود. او روزها و شب ها کار کرد و زحمت کشید . تا این که یک نردبان هزار پله ساخت.

روزی کسی درِ خانه‎ی پسرک را زد. پسر در را باز کرد. فضانوردی که لباس فضانوردی پوشیده بود، پشت در ایستاده بود و به او لبخند می زد. فضانورد به او گفت: « از این جا رد می شدم، نردبانت را دیدم. اگر نردبانت هزار پله داشته باشد، آن را از تو می خرم. »

پسرک گفت: « این نردبان درست هزار تا پلّه دارد. »

فضانورد پول داد و نردبان را گرفت . آن را به دیوار تکیه داد و همان موقع از آن بالا رفت و گفت : « من اوّلین فضانوردی هستم که با نردبان به کره‎ی ماه می رود. »

فضانورد از پله ها بالا رفت و رفت و به کره‌ی ماه رسید.

پسری که نجاری یاد گرفته بود با خودش گفت: «خسته شدم از بس نردبان ساختم. بهتر است کمی استراحت کنم و بعد چیز دیگری بسازم. »

او از پله های نردبان هزار پله بالا رفت تا کمی روی ابرها استراحت کند و خوش بگذراند.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی